استخر سروش صحت

در این پنجشنبه گرم ، از آنجا که یک پروژه آورده‌ام خانه که باید با لپ تاپ انجام بدهم، حاضرم هرکاری با لپ تاپ بکنم، تا فقط آن کار را انجام ندهم.

بنابراین مثلا می‌شود بنویسم اینجا که فیلم استخر سروش صحت را دیده‌ام و به نظرم:

- نورپردازی و طراحی صحنه و طراحی لباس و انتخاب لوکیشن ، تصاویر خوشرنگ و چشمگیری ایجاد می‌کرد.

- پسر صحت خیلی هم بازیگر بدی نیست و درحد یک نقش کوچک‌تر می‌توانست خوب باشد. به نظرم صحت بهتر بود اگر اصرار داشت به پسرش بازی بدهد، فرض کند دو فرزند در فیلم هست، آن یکی را اصلی ‌تر و بازیگر بهتری می‌گذاشت، حالا به بچه خودش هم چندتا نما و دوتا دیالوگ می‌داد،  آبرومندتر بود. اینطوری برای خود پسرک هم بهتر بود. ( الهی که همه جوان‌ها موفق باشند. من که بدخواه بچه کسی نیستم.)

- بقیه بازی‌ها خوب بود. 

- تدوین و کارگردانی خوب بود.

-فیلمنامه یکجوری بود انگار از وسط مسط‌هایش یک چیزهایی حذف شده باشد.

- بعضی شوخی‌ها که امضای سروش صحت است در این کار هم بود که کسی کار او را دوست داشته باشد، حتما می‌پسندد.

- نسبت به بقیه کمدی‌های ایرانی پاکیزه‌تر بود. یعنی شوخی جن.سی و خشونت کلامی که معمولا سینمای ایران در کمدی استفاده می‌کند، کمتر داشت. کتک‌کاری و لات‌بازی هم که اکثرا فیلم‌های کمدی ایرانی دارند، به شکل فانتزی درآورده بود. تبلیغ مواد مخدر نداشت ( کار قبلی صحت متأسفانه خیلی تبلیغ مواد بود) ولی  تبلیغ سیگار و ویپ داشت. 

- با کمدی‌های مرسوم سینمای ایران متفاوت بود. در سایتی دیدم کاربری آن را با طعم گیلاس کیارستمی مقایسه کرده و گفته مثلا اگر معناگرایی دوست نداشته باشید، نمی‌پسندیدش. به نظرم در حد مقایسه با طعم گیلاس که اصلا نیست ، ولی خب، واقعا اگر از تیپ کمدی‌های مرسوم‌تر ایرانی خوشتان می‌آید ، احتمالا از این خوشتان نیاید.

من در مجموع پسندیدم. 

برای بیشتر فیلم‌های ایرانی  روی پرده من احتراما حاضر نیستم بلیط بخرم. چون:

  •  یا از این فیلم‌های جایزه‌بگیر ژانر بدبختی درباره طلاق و جرم و اعدام و قصاص و اعتیاد و تجاوز و دعوای ناموسی است که من چون حقوق خوانده‌ام و سابقا در محیط‌های حقوقی کار می‌کردم ، به اندازه کافی اطلاعات دارم و اطلاعات بیشتری به من نمی‌دهد و مخصوصا اعصاب دیدن جنسیت خودم در جایگاه قربانی را هم ندارم دیگر. اعصاب دیدن تشنج‌های عصبی و زجه‌های خیلی شدید در بازیگر را هم ندارم ( آن دقیق دیدن فیلم گلادیاتور، در پست قبلی،  مربوط به روزگاری است که بنده اعصاب  داشتم و فیلم آدم قاچ کردن هم راحت نگاه می‌کردم. آخی... من چقدر اعصاب داشتم روزگاری‌، ها...)
  • یا از این کارهای کمدی پر شوخی جنسی و کتک‌کاری و بامزه جلوه دادن اعتیاد و ... است که آن هم دیگر برایم جذابیتی ندارد.

برای همین درمجموع این کار صحت را دوست داشتم. یک چیز فانتزی خوشرنگ نسبتا آرام نه خیلی لوس بود.

درحدی خوشم آمد که شاید بروم یکباردیگر ببینمش. (یعنی  اگر با بمب اتمی یا شیمیایی یا میکروبی یا فسفری یا با چیز دیگری نکشندم و شهاب سنگ روی کله‌ام نیفتد و سقف سینما روی سرم خراب نشود و ناگهان ویروس‌های عجیب غریب فضاهای عمومی را پر نکنند و نمیرم و کسی از نزدیکانم نمیرد و نروم زیر تریلی و ...)

اه. متاسفانه این پست تمام شد و باید بروم آن پروژه  را انجام بدهم.


عروسی را زدند

من حوصله و اعصاب و جسارت ندارم در مورد کلیه امور سیاسی اظهارنظر کنم و در مواقع خیلی حساس اصلا وبلاگم را حذف می‌کنم تا اعصابم کمی آرام بشود. ( حتی غیرفعالش هم نمی‌کنم ، بلکه کلا می‌زنم دامنه وبلاگم را نیست و نابود می‌کنم تا اصلا وبلاگم از عرصه روزگار حذف بشود.) سابقه افسردگی و میگرن و چیزهای دیگر هم دارم و اینطوری بد یا خوب روشم است و  متاسفانه از توان من بیشتر از این برنمی‌آید.

بنابراین در مورد همه چیز اظهارنظر نمی‌کنم. اما به هرحال امروز خواستم بنویسم اینکه عروسی را زده‌اند به طرز وحشتناکی فجیع است و توجیه‌هایش افتضاح‌تر و فجیع‌تر است.

توجیه کنندگان خیلی اصرار دارند ترامپ معصوم است و هرگز کار نادرستی نمی‌کند و از سرتاپایش نیت و عمل خیر می‌چکد فقط .

در حالی که فکر نمی‌کنم خود ترامپ  هم  ( با وجود علاقه فراوانی که به تحسین خودش دارد ) دیگر در این حد غلیظ چنین ادعایی درمورد خودش داشته باشد.

ولی این در کشورما مرسوم است که هواداران یکی از خودش هم داغ‌ترند در ادعای کمالات او.

این قضیه امروز مایه اعصاب خردی من بود، مخصوصا که اصالتا جنوبی هستیم و من عروسی آن مدلی رفته بودم بارها .اقوامم عروسی آن مدلی می‌گیرند.عکس‌ها را که می‌دیدم مثل این بود که مرگ و آسیب اقوامم را دیده باشم...

یک عده هم طوری راحت می‌گویند جنوب که انگار همین که نزدیک تهران نیست، یعنی مهم نیست. یعنی خیالشان راحت است که به خودشان آسیبی نمی‌رسد و برای همین دیگر برایشان مهم نیست...

خیلی ناراحت بودم امروز.

...

...

برای اینکه به اخبار فجیع فکر نکنم ( و فاز افسردگی و میگرن خودم را به مرحله‌ای که باید مدت طولانی بخوابم ، نرسانم) سرکارم خواستم با دیپ سیک چت کنم.

گفتم دیسترکت می. یک مشت موضوع چرت ، مدل مصاحبه آزمون‌های زبان،  پیشنهاد کرد که درباره‌اش حرف بزنیم.

از آنجا که موضوعاتش خیلی چرت بود، سعی کردم به فیلم‌هایی که قبلا دیده بودم فکر کنم و درباره آن‌ها چت کنیم.

پرسیدم کومودوس ( کاراکتر سزار در فیلم گلادیاتور که فینیکس بازیگر موردعلاقه‌ام نقشش را بازی می‌کند) در تاریخ واقعی امپراطوری روم واقعا پدرش (امپراطور مارکوس اورلیوس) را کشته بود یا نه؟ ( در فیلم گلادیاتور، این صحنه، خیلی صحنه قوی و خاصی است که کومودوس دیوانه، پدر فیلسوفش را بغل می‌کند و می‌کشدش. حتما دیده‌اید. خیلی فیلم مشهوری است. ولی در کتابی خوانده بودم که اینطور نبوده.)

 گفت نه!!!!!! گفت رابطه‌شان بد هم نبوده. گفت یارو از بیماری مُرده. گفت اینقدر خوب بوده‌اند با هم که سه سال دوتایی حکومت کرده‌اند. 

گفتم حالا واقعا کومودوس دیوانه بوده؟

گفت دیوانه به لحاظ روانشناسی که نه ، ولی حیوانات را خفه می‌کرده مثلا در میدان گلادیاتور بازی و عشق کشتن در میدان گلادیاتوربازی داشته و فلان و بهمان. ( دیپ سیک معتقد بود این کارها جنون به لحاظ روانشناسی محسوب نمی‌شود و فرهنگ رومی‌ها بوده.)

گفتم یارو مارکوس مثلا فیلسوف بود، چطوری با این دوتایی حکومت می‌کردند؟

گفت خب ، با هم راه می‌آمدند.

گفتم در  تاریخ تمدن ویل دورانت  خوانده‌ام که آن موقع مسیحیت تازه ظهور کرده بود و مارکوس اورلیوس مسیحی‌ها را شکنجه می‌کرد و می‌کشت، آیا واقعا اینطور بوده؟

گفت بله!!!!!!!  گفت مسیحی‌ها را زنده زنده می‌انداخته توی آتش . یا جلوی شیر که بخوردشان. یا تکه پاره‌شان می‌کرده.

گفتم پس چرا تصویر مارکوس اورلیوسی که این کارها را می‌کرده در سینمای غرب اینقدر مثبت است و در تمام فیلم‌های غربی که جوامع مسیحی هم هستند، به عنوان یک کاراکتر مثبت به او نگاه می‌کنند؟

گفت چون کتاب نوشته و شهرت به فیلسوف بودن دارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( یارو امپراطور بوده و کتاب نوشته با جملات قصار اینستاگرام پسند و انگیزشی- منگیزشی. البته کتاب جالبی است که به فارسی هم ترجمه شده به نام تأملات فلسفی مارکوس اورلیوس. ولی بنده تا حدودی خوانده‌امش و به نظرم آمد بیشتر توصیه‌هایش تنها در صورتی به درد می‌خورد که تصادفا امپراطور جایی باشید و برای زندگی معمولی کاربردی نیست) و چون اگر پیرمردی خیلی خوب  باشد و  توی فیلم توسط پسر بدش کشته شود، بار دراماتیک بودن فیلم می‌رود بالا و تماشاگر خوشش می‌آید و بلیط خوب فروش می‌رود و فلان و بهمان. 

گفتم خب ، خاک برسرشان. این که آدم می‌انداخته‌اند جلوی شیر که به اندازه کافی دراماتیک هست، نمی‌شد فیلم بسازندکه یک امپراطور موفق و اهل اندیشه‌ای بوده، ولی به هرحال وجودش یک قسمت سیاه هم داشته؟ 

گفت ایراد بیخودی می‌گیری و فیلم مستند که نیست گلادیاتور. اینجوری فیلم می‌خواهی برو سینمای مستند ببین. وگرنه که فیلمساز حق دارد تاریخ را تغییر بدهد تا تماشاگر خوشش بیاید و فروش برود. اصلا دلشان می‌خواهد برای مارکوس اورلیوس‌شان در نوشابه باز کنند و هندوانه بتپانند زیربغلش و به تو چه مگر بخیلی و فلان و بهمان. 

بعد من داشتم می گفتم ببین ، یارو کومودوس سقط شده و دستش از دنیا کوتاه است و این فیلم که از شاهکارهای سینماست ، به او چسبانده که پدرش را کشته باشد، درحالی که او آدم بد و مریضی بوده، اما به هرحال پدرش را نکشته. خب ، درست نیست درباره مرده که دستش از دنیا کوتاه است، هرچقدر هم بد باشد، دروغ بگویی. (کومودوس به نوشته ویل دورانت  حتی با مسیحی‌ها بیشتر کنار می‌آمد و کمتر اذیتشان می‌کرد.)  دیپ سیک هم نمی‌فهمید منظورم چیست اصلا.

خلاصه ، یک دور هم این طوری حرص خوردم که فیلم به این خوبی و قشنگی با سرمایه به این زیادی ساخته شده، اما چرا تویش کاراکترها شبیه واقعیتشان نیستند و چرا مرسوم نیست منتقدی چنین ایرادی به فیلم تاریخی بگیرد که مگر مرض دارید الکی  چیز فرو می‌کنید توی تاریخ؟؟؟ مگر تاریخ واقعی به اندازه کافی دراماتیک نیست؟؟؟  انگار که راستگویی برای کسی مهم نیست. 

یعنی سرمایه داشته باشی ، فیلم تاریخی را قوی بسازی،  همه دنیا به به و چه چه می‌کنند و راستش هیچکسی کاری ندارد که واقعیت چه بوده...

ویرجینیایی که من هستم ،  دنیا را اینطوری دوست ندارم که کسی راستگویی برایش مهم نیست و فقط قوی بودن تصویر مهم است.

اعصاب هم ندارم.

اخلاق هم که از قبل نداشتم.

اضطراب هم که دارم همیشه.

به لحاظ تمرکز هم که مشکل دارم.

حالا شاید بزنم همین وبلاگم را هم دوباره بترکانم. 


پژمان جمشیدی و ملیکا

به نظرم پژمان مقصر است ولی...

ملیکا هم یک جور جنایت علیه فمینیسم کرده. یعنی وقتی تعداد محدودی فرصت شغلی برای زنان وجود دارد و  اکثر کارفرماها مرد هستند و تعداد زیادی دختر با هم رقابت دارند که آن شغل‌ها را به دست بیاورند، رقابت در صورتی براساس کرامت انسانی زنان پیش می‌رود که فقط سر مهارت‌ها و توانایی‌هایشان باشد. اما دخترانی مثل ملیکا فاکتور دیگری را به رقابت اضافه می‌کنند: ارتباطات شخصی حاوی تأیید معمولا جن.سی یک مرد. 

برای چه؟ برای اینکه همجنس خودشان را در رقابت کاریابی شکست بدهند!!! این تیپ دخترها رقابت‌های شغلی را از حالت منصفانه خارج می‌کنند.

در هر صنفی اگر پنجاه تا آدم مثل ملیکا داشته باشیم، باید فاتحه پیشرفت زنان مستقل را در آن رشته بخوانید...

و نکته عجیب اینجاست که کسی به نام فمینیسم چنین ایرادی به ملیکا نمی‌گیرد!!!!!. بلکه به نام فمینیسم همه از ملیکا حمایت می‌کنند!!!

به نظرم احتراما عزیزان درکشان از فمینیسم غلط است.

...

به نظرم اینکه زنان بازیگر درکشان از فمینیسم غلط است، دلیل عمیق‌تری هم دارد: 

اکثر بازیگران زن در ایران به وسیله ارتباط با یک مرد ( دختر کسی بودن یا همسر کسی بودن یا ...) پا به دنیای بازیگری گذاشته‌اند. ( اگر یک کاغذ بردارید و اسم سی تا از بزرگترین بازیگران زن ایرانی را در آن بنویسید، این مطلب درباره بیش از بیست تایشان صدق می‌کند)  بنابراین در ذهن آن‌ها اصلا مسئله چگونگی کاریابی،  یک مسئله فمینیستی  نیست.

شاید در گذشته منطقی بوده که سیستم پیدا کردن بازیگر زن مبتنی بر ارتباطات شخصی باشد، چون اکثر خانواده‌های ایرانی بد می‌دانستند که دخترشان بازیگر شود و تعداد محدودی خانواده‌های هنری بودند که همین‌ها عکس می‌گرفتند، همین‌ها نقاشی می‌کشیدند، همین‌ها فیلم می‌ساختند و نهایتا دختر خودشان هم بازیگر می‌شد. اما الان که مثلا ما سالی بیشتر از دویست تا فارغ‌التحصیل دختر در رشته‌های مرتبط با نمایش داریم و نه فقط آموزش هنر ، بلکه همه‌چیز از لنز دوربین گرفته تا تکنیک‌های صدابرداری و گریم و نوع رسانه و ... تغییر کرده، درک منابع انسانی تغییری نکرده در سینمای ایران. هنوز کارفرماهای سینما معمولا مرد هستند و هنوز نیروی انسانی زن را بیشتر براساس معرفی‌های شخصی انتخاب می‌کنند.

در مسئله پژمان و ملیکا هم  وقتشان را با کینه‌توزی شخصی و اینجور شوهای رسانه‌ای تلف می‌کنند...

...

به نظرم صحیح‌تر بود به جای اینطوری یک مرد را نشانه گرفتن و همگی به او حمله کردن ، سعی می‌کردند ساختار بهتری برای محدود کردن کارفرماهای مرد و مردان بانفوذ در انتخاب زنان ایجاد بکنند. مثلا  یک پیمان جمعی ایجاد می‌کردند و همه کارفرماهای مرد سینما ( کارگردان‌ها و تهیه‌کننده‌ها که اکثرشان مرد هستند) را به پیوستن به آن دعوت می‌کردند ، طوری که اگر کارفرمای مردی نپیوندد برایش ضرر حیثیتی و کاری باشد و براساس آن پیمان مثلا در هر کاری که بیش از چهارنفر بازیگر زن داشت، مقرر می‌کردند که چهارتا را کارفرمای مرد خودش انتخاب کند، نفر پنجم یک خانم تازه‌کار و برگزیده یک کمیسیون مستقل از زنان با تجربه بازیگر باشد، که فقط طبق رزومه و مهارت‌های خودش انتخاب شده باشد...نه براساس معرفی هیچ مردی... یعنی یک راه کوچکی اقلا ایجاد بکنند که زنی به صورت مستقل فقط با تکیه به مهارت‌هایش بازیگر شود...

این یک چیز حداقلی بود که به تغییر شدید در جامعه هم نیازی نداشت. کار خیلی سختی هم نبود. 

اما چنین چیزی حتی رویاشان هم نیست.

چون -همان‌طور که عرض کردم خدمتتان - در ذهن خود مدعیان فمینیسم در سینمای ایران اصلا مسئله چگونگی کاریابی،  یک مسئله فمینیستی نیست.

تحولات درونی ویرجینیا

خب، وبلاگم را ترکانده بودم... نمی‌خواستم بنویسم...

الان برگشته‌ام.

می‌خواستم خوابم را بنویسم...

 دیشب خواب دیدم یک پروژه خیریه نوشته‌ایم ، من و مادرم. 

با هم بردیمش تحویلش بدهیم به کارفرما که مجموعه خیریه‌ای بود. قرار نبود پول بگیریم و کارمان برای خیر و نیکویی بود. کارفرما از این نرهای (با عرض معذرت از مردان محترم) مشنگ بود که از نیروی کار زن توقع توجه جنسی دارند و به هرحال زن‌ها را خنگ و اسب بارکش فرض می‌کنند. آدم بدی هم نبود. فقط اینطوری بود. خیلی از کارفرماهای مرد به لحاظ عرفی بد محسوب نمی‌شوند، ولی اینطوری‌اند. کارشان را هم کج و کوله انجام می‌دهند، ولی اینطوری‌اند. 

مادرم خیلی راستگویانه و درستکارانه و صاف و صادق داشت کاغذها را مرتب می‌کرد و مثلا فرم پر می‌کرد و این‌ها. من عمد داشتم که به این مردکه محل سگ نگذارم. روی آن پروژه هم خیلی کار کرده بودم. اما اصلا نگفتم که کار من است و غیره. به کاغذها دست نزدم.یارو هم مشغول بود به حرف زدن با زنی.من  حرف هم نمی‌زدم با او. 

نهایتا مادرم کاغذها را تکمیل کرد و من دسته کاغذها را از او گرفتم. خیلی خسته و با نفرت پرسیدم :« بذارم رو میزتون؟» و خیلی محکم همه کاغذها را پرت کردم روی میزش!!! روی میز مدیر!!! خیلی با کسالت و " حوصله‌تو ندارم الاغ" طور. خیلی هم روی آن پروژه کار کرده بودم. خیلی هم کار قوی و خوبی بود. ولی به او نگفتم. آمدیم بیرون. کاغذهای کار رایگان‌مان مثلا برای خیر و نیکویی را پرت کردم آنجا و اینطوری آمدیم بیرون...

...

واقعیت خارج از خواب : راستش شرکت ما افتاد توی فاز تعدیل نیرو. راستش من تعدیل نشدم و ماندم و هنوز شغلم را دارم. ولی به هرحال وقتی حرف تعدیل بود، چندجا رزومه فرستادم. بعدا که معلوم شد تعدیلی نیستم، بازهم رزومه می‌فرستادم مثلا برای کار دوم و غیره. موردی جواب دادند و دیالوگی داشتیم و برخوردی آنقدر احمقانه و غیرحرفه‌ای از یاروی کارفرمایی که احتمالا نر بود دیدم که معلوم بود از نیروی زن چیز دیگری می‌خواهد...

بعدش توقع داشتم از دست خودم عصبانی باشم...

چون من همیشه اینجور وقت‌ها از دست خودم عصبانی می‌شدم...

از اینکه نمی‌توانستم یک برخورد صحیح نسبت به جنسیت خودم از طرف بکشم بیرون، از دست خودم عصبانی می‌شدم...

اما این بار نه!!!

متوجه شدم عوض شده‌ام!!!

متوجه شدم دارم خیلی گور پدرش و به درک طور به او نگاه می‌کنم.

متوجه شدم دارم به خودم حق می‌دهم که من سعی خودم را کردم.

نمی‌دانم اصلا کسی وبلاگ مرا می‌خوانده یا نه، ولی قبلا نوشته بودم که شغلم (کارمندی) به نظرم بی‌معناست و این مایه رنج من است، شاید هم اصلا زیادی کمالگرا هستم و شغل بدی هم نیست و تصورات من فانتزی و کودکانه بوده از مفهوم و معنا ، بلکه از زاویه دید واقعگرایانه کار همین است دیگر...

 اما این تغییر خیلی بزرگی است که در من اتفاق افتاده که دیگر از بیخ اصلا و ابدا حوصله ندارم دنبال هیچ کار مفید یا کار هنری بگردم

دیدم دارم خیلی خونسرد و بزرگسالانه به خودم می‌گویم اگر جامعه توقع داشت من شغل مفیدتر یا شغلی هنری داشته باشم ، باید این شغل را به من می‌داد بعد از این همه گشتن و تحصیل و مطالعه و فلان و بهمان. پس اگر هم بد است که شغل کارمندی دوزاری بیهوده‌ای دارم، تقصیر خود جامعه است و نه تقصیر من. اگر هم توقعی نیست که من چرا خودم را ناراحت کنم؟؟؟؟؟؟ چیه؟ بت منی؟ سوپرمنی؟ قرار است چیزی را خیلی عوض کنی مگر؟؟؟

اوکی. پس ویرجینیا، عزیزم،  بتمرگ و با همین شغلی که به نظرت بیهوده است ، از زندگی لذت ببر.

ساده به نظر می‌رسد، اما انگار بار خیلی خیلی خیلی سنگینی از دوشم برداشته شده.

من با شغل دوزاری  بیهوده‌ام دیگر انگار هیچ  مشکلی ندارم. 

...

...

پ.ن1:  قبلا گفته بودم محل کارم جای بدی نیست. درآمدش برایم خوب است. من قبلا خیلی بی پولی کشیده‌ام. آدم‌های محل کارم اذیتم نمی‌کنند. قبلا جاهای خیلی داغون تر با آدم‌های اذیت کن بدون قرارداد و بیمه بیگاری می‌کردم، فقط چون آن کارها را بیشتر دوست داشتم. الان اینجا قرارداد و بیمه و همه چیز دارم. فقط  دوست نداشتم این شغل را.

 الان انگار خودم را بخشیده‌ام که نتوانستم چیزهایی را که دوست داشتم به دست بیاورم و  حالا...

حالا  انگار یک خرده آرام‌ترم.

...

پ.ن2: امیدوارم که نشانه پیری باشد. امیدوارم که پیر شده باشم.