کوچه ما بنبست است.
بدی کوچه بنبست، این است که کلیه نوجوانان و جوانان نازنین ساکن سایر مناطق، هرکاری را که از ترس والدین یا ناظم مدرسه یا حراست دانشگاه جرأت ندارند انجام بدهند، خیال میکنند باحال است اگر در یک کوچه بنبست انجامش بدهند. 
فدای سرشان مسلما و به من چه و خداوند غفور و رحیم است و بچه اگر گند نزند پس چه کند و بلکه از صدتا دوتایشان اینطوری بالاخره نسل بشر را ادامه بدهند و منقرض نشویم و غیره، اما راستش مخصوصا از این نظر ناراحتم میکنند که نصف شب که خوابم، یا عصر وقتی از سرکار میآیم استراحت کنم، اینها با سروصدا (صدای نحس نوجوانی و جوانی با کلمات ابلهانه نوجوانانه) دقیقا زیر پنجره اتاق من
مشغولند به چیزی که شاید خیلی هم کار بدی نیست، فقط خیلی مبتدیوار پرسرو صداست 



خب لعنتیها
همین نزدیک پارک خیلی بزرگ و پردرختی هست، بلوار به آن پهنی با یک خروار نیمکت هست، ده تا کوچه کج و معوج این دوروبر هست، چرا دقیقا اینجا آخر؟؟

خب تو که اینقدر میترسی فلان کار را بکنی که میآیی جایی که سه طرفش بسته باشد میکنی، مال این حرفها نیستی، نکن عزیزم.
کاری که جلوی در خانه خودت نمیکنی، جلوی در خانه مردم هم نکن. خانه مردم هم خانه است.
البته فکر نمیکنم هیچ نوجوان یا جوانی وبلاگخوان باشد. برای اینکه میخواستم غرغر کنم نوشتم

...
پ.ن1: به لحاظ قانونی ، کوچه بنبست، ملک مالکین آن کوچه است و ملک عام نیست.
پ.ن2: بزرگترهای ساختمان ما، بسیار غفور و رحیماند، البته نسبت به بچهای که بچه خودشان نباشد. 

پ.ن3: در جهان موازی ، اگر مرد بودم دلم میخواست یک بنر بزرگ رنگی زیر پنجره اتاقم میزدم و نه چندان مودبانه ، این نکات را یادآور میشدم. دوروبرش را هم چراغانی میکردم تا شب هم دیده بشود. همچنین اگر یک مرتیکه قدبلند گوریلطور بدنساز بودم و درحال خستگی شدید و مشرف به سردرد ، اینطوری مزاحم استراحتم میشدند، حتما همان لحظه پنجره را باز میکردم و هفت طبقه اقربای سببی و نسبیشان را عربدهکشان به آتش میکشیدم و اگر بلافاصله محو نمیشدند، حتما میرفتم پایین مثل سگ میزدمشان.
اما الحمدلله رب العالمین، اکنون یک ویرجینیای مهربان فرهنگی بسیار متین، اندیشمند و درککننده دلسوز مجموعه حماقتهای بشری هستم.
لذا این گوسالههای نازنین هم بروند خدا را شکر کنند. والله.
ای خدای بزرگم، شکرت.
امروز ترشی درست کردم، به منظور فکر نکردن به چیزهای دیگر.
ترشی خوشرنگی شد.
ترشی کلم قرمز.
دو تا شیشه شد.
میخواهم بازهم کلم بخرم. بازهم ترشی درست کنم.
...
اخیرا چیزهایی شبیه گزیدگی روی پوستم دیده بودم و فکر کرده بودم شاید ساس است ( چون چندتا گزیدگی صاف در یک خط میزد، انگار که خط کش گذاشته بود.) پارچه و فوم مبلهایمان را تازه عوض کرده بودیم. فکر کردم شاید از مبلهاست که تازه از کارگاه گرفته بودیم.
تحقیق کردم و درباره ساس چیزی خواندم که واقعا جالب بود:
ساسها ممکن است در یک خانواده، یک نفر را انتخاب کنند و تمام کلنی، او را بگزند!!! یعنی براساس فشارخون و درجه حرارت بدن و اینکه فکر میکنند چقدر از خودش دفاع میکند و... شاید یکی را انتخاب کنند. به عبارت دیگر ، ساسها با هم اطلاعات ردوبدل میکنند که به صورت حروف و صدا نیست.
وقتی با هوش مصنوعی درباره حیوانات حرف میزنم، اصرار دارد که حیوانات باهوش نیستند و تمام رفتارهایشان از روی غریزه است. اما به نظر من واقعا خیلی هوش میخواهد در مقام ساس، بتوانی جانداری چندصد برابر گندهتر از هیکل خودت ( یعنی انسان ) را اینقدر اذیت کنی... انسانها هم از روی خودخواهی اصرار دارند که تنها موجود باهوش خودشان هستند...
خلاصه ، آخرش نفهمیدم مال ما ساس بود، یا مایت یا چه...
ما را خیلی به زحمت انداخت...
یک دور همه رختخوابها را شستیم و اسپری معمولی تارومار چندبار زدیم. چسب زرد حشره خریدم، ولی چیزی گیر نینداختیم. تمام کمد دیواری را ریختم بیرون و چیزی پیدا نکردم. مبل را سشوار کشیدیم و پای دیوارها را هم همینطور. (مادرم اجازه نداد خیلی توی مبل را بگردم.) به هرحال جسدی پیدا نکردیم.
خاک دیاتومه خریدم و هنوز استفاده نکردهام.
الان نسبتا بهتر شده.
هنوز گاهی احساس میکنم مرا گزیده. ولی دیگر تعداد گزیدگیها زیاد نیست و اهمیت نمیدهم
شاید خوب آدمی را انتخاب کردهاند، مرا یک کمی بگزند، کاریشان ندارم.
فقط یکهویی خیلی نگزند لطفا 

از اول به مادر و خواهرم کاری نداشتند

شاید هم مایت بوده.
مایت جانداری میکروسکوپی است که به صورت طبیعی در رختخواب آدمیزاد زندگی میکند و معمولا ضرر خاصی ندارد. مگر اینکه تعدادش از حد متعارفی بیشتر شود و دراین صورت پوست انسان نسبت به آن حساسیت مشابه گزیدگی نشان میدهد...
حالا مایت به من چه کار داشته؟ کولر خانه ما ضعیف است و خنک نمیکرد. برای همین من شبها یک بطری پلاستیکی آب یخزده با خودم میبردم توی رختخواب که روی پوستم بگذارم که خنک بشوم. چون واقعا در گرما خوابم نمیبرد. روش خیلی خوبی بود و اثر گرما را کم میکرد ، اما یخ که ذوب میشود، بخار آب محیط هم از بدنه بطری میعان میشود و رطوبت ایجاد میکند. مایت هم با رطوبت زیاد میشود.
خلاصه اگر کیسه آب گرم یا مثل من ظرف یخ میبرید داخل رختخواب، باید مواظب باشید که مایت ممکن است زیاد شود.
حالا برای ما به خیر گذشته ظاهرا . در تجربیات کاربران خواندم که یکی نوشته بود مایت افتاده توی مژه و ابرویش
یکی نوشته بود از دست ساس مجبور شده وسایل چوبی را آتش بزند
یک روش جالب توی نینی سایت خواندم که دورتادور مربعی چسب زرد حشره بزنید و شب خودتان داخلش بخوابید، به عنوان طعمه. ساس اگر باشد، میآید و به این روش تعداد زیادی ساس میگیرید.یک مدت ادامه بدهید، کل کلنی را گرفتهاید.
ولی خوب است فعلا.
چند شب اسپری ضد گزیدگی حشره هم میزدم به پوستم. کمتر شد.
...
اگر ساس بود ، شاید حاضر بودم ماهی یک لیوان خون بدهم بخورند. ولی به زبان خوش بدهم و متمدنانه بگیرند و این مسخره بازی گزیدن را در نیاورند. اما حیف که نمیشود با حشرات حرف زد.
واقعا اینها که اینقدر جهش ژنتیکی میکنند، نمیشد حرف زدن هم یاد بگیرند؟؟
یک خانم خیلی خوب و نازنین ( شاغل و لیسانس دانشگاه آزاد) دیدم که میگفت در برنامهای دیده است بمب اتمی هیچ مشکلی ندارد...
فقط اگر بمب اتمی زدند باید چند روز در خانه بمانی!!!!
بعدش همه چیز درست میشود!!!
با ناز فرمود مشکل این است که " من توی خونه حوصله ام سر میره!!!"
این قضیه هیچ مشکل دیگری ندارد!!!
اگر بپرسید چرا جوابش را ندادی ویرجینیا؟ راستش چنین موردی را اگر بخواهم جواب بدهم ، متأسفانه ممکن است از دهانم دربرود و فحش بدهم...
و نمیخواهم فحش بدهم.
عوام بودن اشکالی ندارد، ولی عوام باشی و درباره همه چیز هم اظهارنظر کنی، واقعا خوب نیست.
این که هر برنامه تصویری مزخرفی نشانت میدهند، باور کنی، واقعا خوب نیست.
اعصابم هم زیادی خراب شده و حوصله - موصله ندارم واقعا.
...
انکار از مکانیسمهای دفاعی روان محسوب میشود. این مکانیسمها، توهم یا به قول فروید فریب هستند. فریبهایی که آدمیزاد ناخودآگاه به خودش میدهد، تا واقعیت سختی را هضم کند. در شرایط سخت ، یکی از مشکلات بین آدمها، اصطکاک و ناسازگاری بین مکانیسمهای دفاعی روان آنهاست، مثلا:
دریک خانواده ، واکنش یک نفر اینطوری است که ساعت خوابش زیاد میشود و کلا تشریف ندارد دیگر در این دنیا، انرژیاش واقعا کم میشود و نمیتواند بیدار بماند و ناراحت میشود که چرا دیگران گیر میدهند که چقدر میخوابی. واکنش دیگری این است که خودش را در اخبار غرق میکند ، در عین حال هیچ کاری نمیکند که مثلا آمادگی محسوب شود، یعنی توهم میکند فقط تماشاگر است و از واقعه فاصله دارد و فقط اگر یک وعده اخبار را از دست بدهد ، عصبی میشود. واکنش دیگری این است که با فعالیتهای بسیار کوچکی که از دستش برمیآید ، سعی میکند واقعه را کنترل کند ( درحالی که قضیه واقعا قابل کنترل کامل با آن ابزارهای کوچک نیست) و به شدت ناراضی است از اینکه دیگران چرا همکاری نمیکنند. واکنش دیگری این است که فقط مسخرهبازی در میآورد و میخندد، به درجهای میخندد که برای افراد سوگوار، خنده او آزاردهنده است. از طرف دیگر خودش هم ناراحت میشود که چرا دیگران اذیتم میکنند که میخندم. واکنش دیگری این است که انکار میکند اصلا هیچ واقعیت تلخی وجود داشته باشد و آدمی با مکانیسم انکار در مقابل راه حلهایی کمی منطقیتر که میتوانند وضعیت را کمی ( کمی و نه کاملا ) بهتر کنند هم مقاومت میکند و اصرار دارد اصلا چیزی نیست که ...
در این شرایط، احتمالا یک کار خیلی خوب این است که به مکانیسم دفاعی دیگری گیر ندهی. آن توهم ، سپر دفاعی روان اوست و اگر فرو بریزد، شخص آسیب پذیرتر میشود در مقابل تلخی واقعیت. او اگر توان روانی هضم واقعیت را داشت، تناقضها را میفهمید و واقعیت را پیگیری میکرد و متوجهاش میشد. اما از طرف دیگر، این پدرسوختگیها هم وجود دارد که یاروی منفعتطلب بیوجدانی جای امن ( بیرون گود) نشسته و از آنجا محتوا درست میکند که بمب اتمی ایرادی ندارد!!!! عزیزان التماس کنید بمب اتمی بریزند روی سرتان!!! بعدش همه چیز درست میشود!!! و اینهایی که میگویند به ژاپن چون بمب اتمی زدند، درست شد، یک سطر تاریخ ژاپن ازشان بپرسی ، بلد نیستند...
...
خلاصه که ویرجینیا پیر شد و آخرش نفهمید با آدمیزادگان چگونه رفتار کند و از مقام حیرت یک پله آن طرفتر نرفت...
یک همکار آقا داریم، مثلا اینجا اسمش را میگذاریم ایگرگ. این بنده خدا که متاهل و دارای فرزند هم هست، هر وقت کاری دارد که من باید انجام بدهم ( امور رفاهی و تسهیلات کارکنان) خیلی متعارف و مودب و معمولی میآید سلام و علیک میکند و من کارش را انجام میدهم. در مواقعی که کاری ندارد و تصادفا همدیگر را در راهرو میبینیم، خیلی " من بزرگترم" طور و " تو باید به من سلام کنی " طور ، منتظر اینکه من اول سلام کنم، با ابهت زل میزند به من.


به لحاظ رده سازمانی و سواد از من پایینتر است، به لحاظ سن شاید چند سال بزرگتر باشد ...
من خیلی معمولی میگویم " سلام خوبین؟ " و رد میشوم. نه تنها ناراحت نمیشوم، بلکه این عنق بودنش هم به نظرم طنزآمیز است. راستش مرا یاد برادرم میاندازد. طفلک برادرم، مدتها اینطوری بود که وقتی یک چیزی میخواست ، حداقلی از آداب معاشرت را رعایت میکرد. وقتی چیزی نمیخواست که اصلا هیچ

و کلا خیلی از بالا به پایین به من نگاه میکرد ، درحالیکه واقعا بالاتر از من نبود. 
(البته برادرم الان ان شاءالله عوض شده
)
و ذهن من اینطوری شکل گرفته که خب ، این طبیعی است...
آن دفعه دیدم یکی از همکارها داشت میگفت آقای ایگرگ چرا اینطوری است؟؟؟ و چندتا از همکارها با هم در این مورد بحث میکردند . یکی انگار ناراحت شده بود که این چه مرگش است. من در صحبتشان شرکت نکردم، به نظرم اصلا مهم نبود.
در عوض خانم ایکس به شدت و بدجور روی اعصاب من است. کلماتش، حرکاتش، مدل فرزند پروریاش ( زنانی که بچه دارند، سرکارطبیعتا خیلی درباره بچهشان صحبت میکنند)، اینکه نظرات فلان رسانه را طوطیوار تکرار میکند، اینکه تحلیلهایش چقدر سطحی و متناقض هستند، اینکه فامیل کیست که گرچه خوب کار نمیکند بیرونش نمیکنند، اینکه چقدر عمل زیبایی کرده، اینکه چقدر نویز ایجاد میکند با حرف زدنش و چرا اینقدر حرف میزند آخر...
درحالیکه از یک منظر منطقی این آدم واقعا بیشتر از آن آدم ، ناراحتکننده نیست. نظرات سطحی و تحلیلهایش هم واقعا خیلی تاثیر عملی در چیزی ندارد.
هیچکدام این دوتا هم کاری به من ندارند. درصورتی که حوصله حرف زدن داشتم میتوانستم به نرمی و آرامی به خودشان بگویم که شما چرا فلان و بهمان. اشکالی نداشت اگر میگفتم، طرف عوض نمیشد، ولی نیازی هم نبود من اگر ناراحت میشوم ، نگویم.
هیچی دیگر ، کلا مشکلی نیست . فقط من به دیدن آن بسته از عیوب عادت بیشتری دارم ، تا به دیدن این بسته از عیوب.
...
نمیدانم. شاید هم دارم سعی خودم را میکنم تا تاثیر همکاری با خانم ایکس را روی اعصابم کم کنم. بنده خدا درحدی روی اعصاب و روان من راه میرود که توی خانه هم وقتی بهش فکر میکنم، عصبانی میشوم. واقعا یکبار از سرکار برگشته بودم و داشتم غذا میخوردم که یاد برخی از جملات شاهکار این بشر افتادم و ناگهان درحدی عصبانی شدم که غذا پرید گلویم و کم مانده بود خفه بشوم. 

...
خلاصه، ویرجینیا سعی میکند کمتر از دست همکارانش (که هیچکدام کارهای نیستند) عصبانی باشد.
ویرجینیا اقلا سعی خودش را کرده است.
اول صبحی گفتم تا هنوز بمبی نریختهاند روی سرم و نکشتهاندم، چطور است نظرات غریب ویرجینیایی خودم را اندرباب مسائلی به ثبت برسانم و یک خرده نق بزنم؟
من به ندرت فیلمی دیدهام که نقش اول زن ، بدبخت نباشد، کتکخور نباشد، معشوق و مادر هم نباشد لزوما ، زیادی جذاب و مانکن طور نباشد، خیلی اغراقآمیز و شعاری هم دارای موفقیتهای فمینیستی و پاره کننده مردان نباشد. فقط آدم باشد. به عنوان آدمیزاد، موضوع داستانی باشد...
و یکی از چیزهایی که من هیچوقت نفهمیدم، این بوده که اصلا یک زن چرا باید دلش بخواهد در این دنیا بازیگر بشود؟؟؟
چون معمولا جایگاه زن درسینمای ایران و جهان (سینمایی که اکثر کارگردانها و فیلمنامهنویسهایش مرد هستند) "قربانی" یا " دلبر مصیبتزده" است و به نظرم هیچ لذتی ندارد که این دوتا نقش را بازی کنی.
بله ، جهان واقعی پر از بدبختی است. اما بدبختی مردان در سینما همیشه خیلی مقتدرانهتر نشان داده میشود. زنان ؟ فیلمنامهنویس مرد خیال میکند زن آفریده شده برای گریه و زجه و جیغ و قهر و ناز با مرد و رفتارهای هیستریک و درخواست کمک و خب البته سک.س.سینمای معناگرا هم هر وقت بخواهد بگوید:« یکی بود، یکی نبود، یک آدمی بود در مقابل هستی که ...» معمولا آن آدم مرد است. زن اغلب حاشیه اوست. درمدل اولیه فیلمهای هالیوودی و ابرقهرمانی هم که رسما زن کاری ندارد، به جز اینکه جیغ بکشد بیایند نجاتش بدهند. ( در فرمول هالیوود معمولا ابرقهرمان و هیولا مشترکا عاشق یک دختر میشوند!!!! انگار قحطی دختر آمده باشد و خداوند دختر دیگری نیافریده باشد. ضمنا ابرقهرمان و هیولا با همدیگر دوست بودهاند از قبل و عملا با وجود سابقه رفاقت، دوست دختر همدیگر را بلند میکنند.) خارج از هالیوود، کارگردانها معمولا سبک شخصی دارند در قربانی یا دلبر مصیبتزده نشان دادن زن. سینمای فمینیستی هم خیلی شور است غالبا. مثلا یک دختری میرود با تلاش و کوشش و فلان و بهمان خیییییییییییییییلی شور موفق میشود یا انتقام میگیرد.درحدی که اگر از فاز نوجوانانه عصیانگرانه خارج شوی، دیگر شوری زیادش اذیتت میکند و حوصله این تخیلات اغراقآمیز درباره پیروزی بر مردان و پیشرفت اجتماعی را نداری.
....
درسینمای خودمان ، مثلا یک جوری فیلمنامه مینویسند که پریناز ایزدیار در اکثر فیلمهایی که بازی کرده ، دارد زار زار گریه میکند از دست یک مرد. درحالی که زنان به طور طبیعی واقعا اینقدر گریه نمیکنند. ( مثلا بنده معمولا حالم خوب نبوده و الان هم نیست، ولی گریهکن نیستم. زن گریهکن هم ندیدهام خیلی. مردان محترم فیلمنامهنویس متوجه نیستند گریه هم انرژی و تمرکز و شکل خاصی از روحیه میخواهد و واقعا به صرف زن بودن ، آدم گریهکن نمیشود. ) البته طفلک پریناز مدتی است زیاد بازی نکرده و امیدوارم حالش خوب باشد...
نمیفهمم مثلا پریناز جان صبح که از خواب بیدار میشد و میرفت سر آن کارها، آیا به خودش میگفت:"آخ جون، دارم میرم از دست یه مرد بغض کنم ، گریه کنم" و اینطوری از کارش رضایت داشت؟؟؟؟
بعد، مثلا یک دختری کار پریناز جان را میدید و میگفت : " وای ! کاش من هم بازیگر شم"؟؟؟ که چی ؟؟؟ که "هی از دست یه مرد بغض کنم ، گریه کنم؟؟؟"
چرا خب؟؟؟
...
شاید هم من ویرجینیای خیلی مضمحل و فرسودهای هستم و به خاطر تعطیلی اعصاب -معصابم این چیزها هم میرود روی مخم.
حقیقتا همه چیز زیادی روی مخم میرود...
الان خدا را شکر اینترنت دارم و میخواهم بنشینم یک فیلم که مرحوم لوون هفتوان تویش است، ببینم. بعدا شاید دربارهاش بنویسم...
دارم الکی تند تند پست میگذارم.
برای اینکه به چیزهای دیگر فکر نکنم.