با دختری همسن خودم در اینترنت دوست شدم و قرار شد برویم بیرون با هم ورزش کنیم.
یکبار با هم رفتیم بیرون که بدمینتون بازی کنیم. در واقع، بار اولی بود که داشتیم همدیگر را میدیدیم.
طفلک متأسفانه از طبقه پولدار بود. تمام مدت داشت غرغر میکرد که ما ( مرا با خودش جمع میبست و خیال میکرد من هم پولدار بودهام مثل او از بچگی) قبلا به مغازهها که میرفتیم، قیمتها را نگاه نمیکردیم و فقط هرچه میخواستیم برمیداشتیم!!!!! اما دریغا !!! که اکنون باید قیمت را دید و بعد برداشت و فلان و بهمان.
من آبروداری کردم
و به او نگفتم از بچگی بیپول بودهام، درحدی که خیلی نادر بود بروم چیزی برای خودم بخرم و تجربه جنس را از قفسه برداشتن و قیمت را نگاه کردن و سرجایش گذاشتن اصلا برایم چیز جدیدی نیست. حتی این حقوق وزارت کاری در این دوران تورمی، روزگار پولداری من است. چون من قبلا همین را هم نداشتم و با نداشتن همین زندگی میکردم...
خلاصه، موقعیت عجیبی بود.
او سابقا تجربه "نداشتن" نداشت و تازه با مفهوم " نداشتن" روبهرو شده بود. این قضیه به چشمش بار هیجانی و عاطفی زیادی داشت و مرتب درباره نداشتن حرف میزد. انگار که "نداشتن" تجربه مهم و خاصی باشد...
سابقا مدتی هم مقیم خارج بود ( من حتی شمال نرفتهام و خیلی از جاهایی که دیگران رفتهاند، نرفتهام، چه رسد به خارج و اقامت!!) خیلی با تأکید چندبار گفت که خارج بودم و بد شد که برگشتم و حیف که دلم برای خانواده تنگ شد و فلان و بهمان.
مرتب هم طفلک سرش توی گوشیاش بود. اخبار میدید و به سمع و نظر من هم میرساند.
من هم راستش به اخبارش توجه نمیکردم. چون رفته بودیم درفضای سبز کنار درختها و کلاغها. من به طور روزمره همیشه تا خرخره توی اخبار و استرس ناشی از اخبار هستم، بنابراین آن لحظهای که رفته باشم به دامان طبیعت، برایم لحظه خاص و خیلی نادری است که دیگر در آن لحظه نمیخواهم اخبار بشنوم. ولی او نمیفهمید.
فکر کنم یکبار غیرمستقیم گفتم میشود گوشی را بگذاری کنار؟؟؟ و گفت نه.
خلاصه، فکر کنم خیلی با معاشرت همدیگر حال نکردیم، متقابلا.
احتراما فکر نکنم دیگر وقت بگذارم برای دیدنش. او هم همینطور، لابد.
...
از زاویه دیگر فکر میکنم مشکل این است که دوستی به طور طبیعی، از کنارهم قرارگرفتن تصادفی و اجباری آدمها به مدت طولانی به وجود میآید و هیچ اپلیکیشنی نمیتواند این حالت را بازسازی کند. مثلا با همین طفلک اگر همکلاسی دوران نوجوانی زیردست ناظمی وحشی و معلمهایی عصبی و نادان بودیم ، با اجبار به هر روز دیدن همدیگر، شاید با همین مقدار تفاوت خلق و خو، قلق همدیگر را یاد میگرفتیم و دوست میشدیم. الان فرقش این است که هم خستهتر از نوجوانی هستیم و هم مجبور نیستیم مدتی کنارهم باشیم و قلق همدیگر را یاد بگیریم.
حالا این که دوستی معمولی فقط برای ورزش بود، اما به نظرم عشق هم به عنوان چیزی صدپله بالاتر از دوستی، وضعش همین است که اگر کسی در اکوسیستم زندگی روزمرهاش، در حلقهای جبری و تصادفی، به طور طبیعی قلق کسی را درآورد و عاشقش شد که شد. اگر نشد، خیلی بعید است با این اپلیکیشنهایی که چیزی شبیه جلسه مصاحبه استخدامی برایش میسازند، بتواند جلوهای از طرف ببیند که حوصله داشته باشد آن را به حفظ ارتباطی بکشاند...
یک مورد خیلی عجیب دیدم...
اولین بار که دیدمش، به نظرم اتفاقی بود.
دومین بار که دیدمش ، به سرم زد نکند واقعا تکنیک دلالی است... از این تکنیکها که دلالها به همدیگر یاد میدهند...
طرف، آدم جوانی است که مثلا آمده قرارداد امضا کند. کاغذها را میگذارند جلویش. الان باید بخواند که چه چیزی را دارد امضا میکند...
و بعد؟ چند نفری کلید میکنند رویش که فلانی، خوب است ازدواج کنی. چطور است برایت همسر پیدا کنیم!!!!
بیچاره، معذب میشود و کاملا تمرکزش میریزد به هم...
و نمیخواند که چه چیزی را دارد امضا میکند...
وصیت میکنم هر وقت رفتید هر نوع قراردادی امضا کنید و دیدید هرشکلی از مسخرهبازی و پسرخالهبازی بدون سابقه، یکهویی دارند برایتان درمیآورند، اولا نشان بدهید که خجالتی یا عصبی یا زیادی جدی گیرنده نیستید، یعنی واقعا کاغذها را بگذارید کنار، امضا نکنید، بخندید. خیلی بلندتر از خودشان بخندید.
ثانیا شوخی شوخی بگویید که « آره ، از من تعریف میکنی که گولم بزنی، ها ها ها !!!»
ثالثا نیمه شوخی و نیمه جدی بگویید که من تا نخوانم امضا نمیکنم و اگر ساکت نباشید نمیخوانم.
وسطش صریح و تند مثل بچههای تخس داد بزنید که « ساکت شین بخونم دیگه، اه !»
نگران اینکه بیادبانه به نظر برسد هم نباشید. به محض اینکه امضا کنید کلیه اداهای مبنی بر خودمانی بودن و پسرخالهبازی تمام میشوند.
دلالها بچگانه رفتار میکنند. در مقابل دلال جماعت، بزرگسالانه رفتار نکنید...
و آدمیزاد یک جو حیا داشته باشد، متاسفانه دستاویز سوءاستفاده دیگران است...
یک همکار داریم که گیر میدهد به هرکسی که شیرینی بخر به مناسبت فلان اتفاق خوب زندگیات، بعد ما چندتایی اصرار میکنیم که ولش کن و نمیخواهد و گران است و غیره، ایشان اصرااااااااااااااااااااااااااااار که نههههه بخر.بخر!! بخر!!! بخر!!! فرد مذکور جان به سر شده و میرود یک خروار شیرینی میخرد ( یک خروار پرسنل داریم) گران هم در میآید. بدجور.
مشارالیه نهایتا کوفت نمیکند و میگوید رژیم دارم
نکنید اینطوری با همدیگر. خوب نیست.
...
...
با سایت خیریه روستاگل آشنا شدم
اینطوری است که میتوانی پول بدهی برایت درخت بکارند، به هر نامی که بخواهی. چندین رویشگاه در استانهای مختلف دارند.
درخت را میکارند و پلاک میاندازند به گردنش و عکسش را برایت میفرستند، با مشخصات.
یا میتوانی کلا سفارش بدهی که هرجا دمدستتر باشد، بکارند. اینطوری ارزانتر است. (البته قیمت مواد غذایی الان اینقدر بالا رفته که مثلا حتی اگر یک رویشگاه را انتخاب کنی، سفارش یک نهال در آنجا شاید ارزانتر از دوتا شانه تخممرغ دربیاید. این دفعه من نگاه کردم درخت داشت هفتصد و بیست تومان . دفعه قبل ششصد تومانی هم دیدم. راستش خودم با محاسبه قیمت تخممرغ، گفتم خب اینکه ارزانتر است، بخرمش...)
به عنوان هدیه اگر برای کسی بخواهید، میتوانید بگویید چاپ کنند عکسش را و برایتان بفرستند. اسم هدیه گیرنده و هدیه دهنده را هم مینویسند. چند سطر هم فکر کنم توضیح مینویسند، اگر بخواهید.
برای مجلس ختم و ... هم اگر خواستید، یک چیز سه پایه طور به شما میدهند که عکس درخت رویش است و مثل اینکه بعد از مراسم هم مال خودتان است. (یعنی مثل این تاج گل پلاستیکیها نیست که بعد از مجلس برمیگردانندش. بلکه یادگاری میشود نگه داشت.)
رسید الکترونیکی که بعد از کاشت درخت میفرستند، فکر کنم کیوآرکد هم داشت که جای درخت را بدانید.
باحال بود.
من خیلی خوشم آمد.
به یکی از شرکتهایی که میشناختم، توصیه کردم هرماه یک درخت بکارند، به نام " سلامتی متولدین ماه..." و عکسش را بفرستند برای تمام کارکنانی که متولد همان ماه هستند. ارزانتر در میآمد از هر روش دیگری برای تبریک گویی تولد به پرسنل. الان که میدانید، کیک تولد برای هر نفر از پرسنل گرفتن خیلی گران درمیآید. اینطوری اما شیک هم بود. خیر اجتماعیاش هم بیشتر بود از هر روش دیگری. البته گفتند سرمان شلوغ است و وقت نداریم و بیخیال. برای همین اینجا نوشتمش، به نظرم شیک است و آبرودار، برای تبریک جمعی تولد متولدین یک ماه در یک شرکت گنده.
...
...
یکی بود میگفت تمام مراکز خیریه کلاهبردارند و به هیچکدام نمیشود اعتماد کنی. نظر ویرجینیایی بنده این است که منطقا نمیشود همه کلاهبردار باشند، همچنان که منطقا نمیشود همه راستگو باشند. بنابراین اگرخیلی نگرانی و شک داری، روش ریاضی بهتر برای احتمال بهتر این است که پولی را که برای کار خیر گذاشتهای، تقسیم کنی بین مراکز مختلف. رندوم حتی. از چندتا، بالاخره اقلا یکیاش درستکار درمیآید. اما آن دوستم که میگوید همه گروههای خیریه کلاهبردارند، به نظرم بیخود میگوید. چون عقلا و ریاضیوار که حساب کنی نمیشود این همه خیریه، همه شان خراب باشند.
...
...
یک کتاب انگلیسی میخواندم درباره PTSD. یعنی همان اختلال استرس پس از سانحه.
این حالت را اولین بار روانشناسان آمریکایی در سربازان بازگشته از جنگ ویتنام کشف کردند.
نکته خیلی خاصی که فکر میکنم خودم فهمیدم و ندیده بودم کسی دقت کرده باشد، این بود که خیلی از سربازان آمریکایی از خشونت خودشان اختلال استرس پس از سانحه گرفته بودند!!! یعنی نه اینکه قربانی بوده باشند!! بلکه از خشونت ارتکابی خودشان اختلال استرس پس از سانحه گرفته بودند!! یعنی مثال نوشته بود که طرف رفته آنجا و هجده -نوزده سالش بوده و تصورش این بوده که حالا ما برنده میشویم و چقدر ما خوبیم و قهرمانیم و فلان و بهمان ، اما جنگجویان ویتنامی بیشتر گروهان این را کشتند، این هم جنبه نداشت و قاطی کرد رفت توی یک ده ویتنامی گذاشت روی رگبار و غیرنظامی و زن و بچه کشت و تجاوز هم کرد و حالا برگشته... مشکلش چیست؟؟ صدای گریه یا خنده بچه خودش را که میشنود، یاد بچهای که کشته میافتد. از رابطه با زنش، یاد کسی که به او تجاوز کرده میافتد و یا همینطوری صورت همه کسانی که کشته زارت زارت میآید جلوی چشمش، این دیگر نمیتواند لذت ببرد از چیزی...
الان منظورم بحث سیاسی نیست. منظورم این است که سربازان ایرانی چون مهاجم نبودند، فرق میکنند با اینها. مبتلایان اختلال استرس پس از سانحه در ایران، از خشونتی که دیگران درحقشان کرده بودند، این اختلال را گرفتند، ولی کسی توجه نکرده.
مثلا قبلا در اکانت یک متخصص پزشک قانونی ایرانی خوانده بودم برای تشخیص PTSD از سربازان ایرانی جنگ با صدام سوال میکند که اگر دوباره جنگ میشد، میرفتید بجنگید؟ و آنها با همه دردشان میگفتند بله، هزار بار دیگر هم میرفتیم از ایران دفاع کنیم. ایشان نتیجه میگرفت که نه!!!! اینها اختلال استرس پس از سانحه ندارند!! و مشمول مراقبتهای مربوط به آن نمیشوند!!! بلکه دارند به دروغ تظاهر به PTSD میکنند!! که فلان امتیاز را بگیرند!! چرا اینطوری میگفت؟؟ چون آن کتاب خارجی که منبع روانشناسی است و نشانگان را شمرده، گفته که شخص باید ابراز ناراحتی شدید کند از این که رفته آنجا و اصرار کند که نه نباید میرفتم!!!میخواستم بگویم نکته همین است که سربازان ما قاتل نبودند. عذاب وجدان نداشتند. ولی آن منبع انگلیسی زبان، نشانگان را طبق مواردی که توام با عذاب وجدان بوده، نوشته.
نمیدانم روشن توضیح دادم یا نه. الان منظورم بحث سیاسی نبود.منظورم کلا این است که در متون روانشناسی اینقدر وفاداری به متن منبع خارجی که مورد کشف شده از مراجعین مکان خاص و زمان خاص و فرهنگ خاص بوده، نباید شما را وادار کند که تمام نشانگان آن منبع را قطعی برای تمام موارد دیگر فرض بکنید. خلاصه، تکست خارجی میخوانید برای تحلیل مراجع ایرانی، این اشکالات هم پیش میآید. آن نویسنده خارجی هم البته مقصر است که خیلی جزمی گفته نشانگان؟ همینها و بس. نیامده بگوید اجتناب شاید به خاطر عذاب وجدان طرف بوده و موارد PTSD بدون عذاب وجدان شاید اینطوری نباشد...
...
...
این روانشناسان آمریکایی خیلی خجسته دل تشریف دارند البته
کتاب مذکور را تاجایی که خواندم، یک سطر اندوه از کشتار ویتنامیها در آن نبود.درحالی که از این مدل کتابها بود که یاروی متخصص، با وجود متخصص بودنش، خیلی خودمانی مینویسد...
یک کتاب روانشناسی آمریکایی دیگر هم دیدم که جناب دکتر خیلی با تحصیلات عالیه، معتقد بود هر انسانی چندبار زندگی کرده. مشکلات یک شخص میتواند مربوط به تروماهای زندگی قبلیش باشد. خیلی جدی، کاسبی راه انداخته که بیایید زندگیهای قبلیتان را کشف کنم، تا تروماهای زندگی قبلیتان را پیدا کنم!!!! آدم مشهوری هم هست.کارش هم روبهراه است. سرچ کردم و سایتش هم پیدا کردم. جدی جدی مکتبی در روانشناسی تأسیس کرده و ورکشاپ راه میاندازد و آدمها را میبرد به حالت خلسه طوری و فلان و بهمان. کشف اینکه هرکس چقدر با تناسخهای مختلف به دنیا آمده و شفای تروما با شناخت زندگیهای قبلی.
حالا از زاویه دید غیرمتعصبانه، اصلا به من چه و خوشند با همدیگر لابد، خوش باشند به سلامتی. ولی انصافا یک روانشناس ایرانی هرگز زورش نمیرسید چنین چیزی را در روانشناسی فرو کند و یک روانشناس آلمانی هرگز چنین نظریهای نمیداد و این کارها، فقط از روانشناس آمریکایی برمیآید.
...
...
چه بگویم دیگر؟ آها، از محک هم کارت تبریک تولد خریدم. خیلی ارزان. خیلی خیلی ارزان و با طرح و چاپ خیلی خوب.
یعنی قیمت قدیم بود. یعنی انگار کسی خیلی نخریده و هنوز به قیمت قبل میدهند.
من چندتا خریدم. برایم فرستادند با یک ساک کلفت مقوایی خیلی قشنگ که قیمت همان ساک الان بیشتر از قیمت خرید من درمیآید. البته خب، پول پیک دادم. ولی آن چندتا کارت را با آن کیفیت چاپ و تصویر اگر الان از مغازه میخریدم، بازهم گرانتر در میآمد، از همین خرید با پول پیکش.
خلاصه، الان کارت تبریک خوشگل کم هست، اگر خواستید محک دارد. قیمتش هم هنوز قیمت قبل است.
...
من هم لابد تمرکز ندارم، اینقدر از این موضوع میپرم به آن موضوع...
دلهره هم دارم و خوابم هم میآید و کارهایم هم مانده.
یک موتوری هم اینجا، نزدیک خانهمان، بدجور با موتورش صدای جنگنده درمیآورد.
یکی هم نیست کشف کند عزیزانی که اگزوز موتورسیکلت را دستکاری میکنند صدای جنگنده بدهد، چرا خب؟؟؟ چه لذتی دارد؟؟
به نظرم...
اینکه یک مرد با زنان خانوادهاش چطور رفتار کند، خیلی ربطی ندارد به تحصیلات آکادمیک و سطح سواد او.
بلکه بیشتر به هوش عاطفی ( توانایی همدلی) و درجه سلامت روانش و نوع عادات تربیتیاش مربوط میشود که خصوصیاتی هستند که لزوما با تلاش و تحصیل هم به دست نمیآیند، متاسفانه.
خلاصه...
انگار آدمیزاد تئوریاش خیلی ربطی به عملیاش ندارد، متاسفانه

ویرجینیای خستهای که من باشم ، توی دانشگاه، با شخصیت اساتید خیلی مشکل داشتم.
میدانید که رفتار از بالا به پایین و اعتقاد به جور استاد و چوب معلم و ضرورت چاپلوسی و پاچه خاری برای اساتید و ... در محیطهای آموزشی ایران خیلی هست.
بچه که باشی، این چیزها را راحت تحمل میکنی و عادت داری بزرگترها لهت کنند و همیشه با وحشت نگاهشان کنی، اما وقتی به سن بزرگسالی برسی و برای خودت شخصیت و احترام قائل بشوی ، این همه تحقیر بیمعنی و آزار تحمل کردن سخت است.
من در دوران دانشجویی، در یکی از بهترین دانشگاههای کشور که با بدبختی و بدون هیچ شهریه و سهمیهای از مدرسه دولتی آنجا قبول شده بودم، واقعا در برف و باران یا گرمای شدید و زمانی که خط مترو و اتوبوس هم کامل نشده بود، با بیپولی و مصیبت از این سر شهر میرفتم آن سرشهر. فرض کنید مثلا ساعت هشت صبح کلاس داشتیم، یارو استاد

نصف بیشتر کلاس را داشت درباره خاطرات دوران تحصیلش در فرانسه حرف میزد.
که هیچ هنر خاصی هم نکرده بود، آنجا درس خوانده بود
در دوران ایشان، راستش اصلا کسی درس نمیخواند

و رقابتی نبود و مفتکی بورسیه میدادند

متأسفانه اینقدر هم مطیع تربیت شده بودیم که جرات نداشتیم به یارو بگوییم خب، این چه بساطی است

الان برای یادگرفتن بعضی چیزها، اشتراک یکساله یک سایت آموزش آنلاین را گرفتهام و از این نظر خییییییییییییلی راضیام که استاد اجازه ندارد حرف غیردرسی بزند. به نظرم آموزش آنلاین اگر چنین پروتکلی داشته باشد که استاد حرف اضافی نزند از این نظر، ده بر یک جلوست از آموزش حضوری...
و همین که استاد تو را نمیبیند، خوبیش این است که قلقگیری استاد با تو نیست. یعنی اساتید هم آدمیزادهایی هستند، غرق مشکلات رفتاری خودشان و حالا بیا وقت بگذار قلق هرکدام را پیدا کن 
و ناز کی را چطوری باید کشید و فلان و بهمان.من دلم میخواهد طرف بیاید درسش را بدهد و برود فقط. ادا و قلق نداشته باشد...
الان حتی مدرک هم برایم مهم نیست. چون حقوقم بیشتر که نمیشود و امکان مهاجرت هم که ندارم، فقط میخواهم فلان چیز را یاد بگیرم. بنابراین اصلا و ابدا نازکش تیپ استاد و کارمند آموزش و اینجور آدمها نیستم دیگر
...
خلاصه، این هم نظریه نامحبوب ویرجینیای بیاعصاب : درود بر فرصت آموزش آنلاین! درود! درود!